اتانازی


 

به آرزوی یک رویا

 

 

رکود،

آشنای تحمل ناپذیر من، غریب یاس آور

دوردست متعفن عقلم؛

و چقدر دلم تنگ روزهای تنهای با توست

 

حالاست که رخوت کُند زمان را دوست دارم

اینجاست که می‌خواهم لحظه‌ای بایستم و ببینم

همه چیز ثابت است، حتی زمان

 

بوی برکه می‌خواهم، سنگین و مه آلود

عطر رخوت وکهنگی صندوق خانه کودکی

ریش ریش تمسخرآمیز جانماز کهنه زندایی

نگاه مادر، واریس پای پدر می‌خواهم

بوی عرق روستایی دوست می‌خواهم

نور دامن ماه می‌خواهم، چون سیلی بر گوش دریا سفید

عطر علف می‌خواهم و لمس زبری ظریفش

کوه می‌خواهم، خاطره می‌خواهم

 

به که بگویم، کهنگی را دوست دارم

دیگر دیروز را خواب نمی‌بینم

حسرت یک رویا بر دلم مانده

امروزم هم که بیداری خواب آلوده‌ایست

چه کنم؟

 

از رکود می‌ترسم

درجازدگی را نمی‌خواهم

اما آیا می‌ارزد آن همه چیز از دست دهم که در جا نزنم؟

راستی، مگر روزمرگی رکود نیست؟ دچارش شده‌ام؟ نمی‌دانم

 

مجالی بر انتخاب ندارم، چشم می‌بندم و می‌خوابم، به آرزوی کوتاه یک رویا
پرسشگر

کودکی

تو کودکی،

عشق یعنی: «خجالت می کشم!»

شهوت یعنی: «مامان، شهوت یعنی چی؟»

ناز یعنی: «نمییییییییییییییییام»

نیاز یعنی: «انقده خوش میگذره، الاکلنگم داره، توروخداااااااااا»

لذت یعنی: «اتل متل توتوله، من این توپو نداشتم»

نگاه یعنی: «اه ماماااان، این بابا باز زل زده منو نگاه می کنه می خنده»

زیرچشمی یعنی وقتی باورت میشه دوسش داری، ولی نمیدونی یعنی چی که دوستش داری؟ نمیدونی اون میدونه یعنی چی که دوست داره یا نه؟ قایمکی نیگاش می کنی، باز ناز می کنه

 

تو نوجوونی،

وجدان یعنی: «تو خجالت نمی کشی؟ جای خواهرته الاغ»

دل یعنی: «ولمون کن تورو خدا»

رقیب یعنی: «کسی جراتشو نداره بهش نزدیک شه بابا، پاچه میگیره دختره»

رفیق یعنی با زبون بی زبونی می دونم دلت پیششه به روت نمیارم...

غرور یعنی: «عمرا اگه بذارم کرایمو یه دختر حساب کنه»

نگاه یعنی: «چرا چپ چپ نیگا می کنی؟ هو باتوام!! تو ... می خوری...»

درس یعنی: «سوال داری بپرس تعارف نکن»

بهانه یعنی: «سر راه میرم فلان چیزو میدم خونه فلانی اینا»

محبت یعنی: «آخه کی به تو گفته خوشگل؟»

جواب یعنی: «آخه کی از تو نظر خواسته؟»

لذت یعنی حس دوپهلوی پس زده شدن و خواستن

 

تو جوونی:

زندگی یعنی سیلاب،

عشق یعنی خاطره،

فراموشی یعنی خاکستری،

آینده یعنی ترس، امید، هیجان،

عادی یعنی هر روز،

پاکی یعنی کودکی،

شهوت یعنی عدم تمرکز،

پدر یعنی نگران و امیدوار،

مادر یعنی آینه،

برادر یعنی دوست،

دوست یعنی.... «مامان، دوست یعنی چی؟»

 

 

اما...

اما وقتی خاطره تکرار بشه....

عشق یعنی.... یعنی من کودکم...
پرسشگر

فکر

بعضی وقتا یه کارایی می کنی که یه منظور خاص داری برای انجام دادنشون. یه هدف خاص تعیین شده... ولی کارت دقیقا اون نتیجه ای رو نمی ده که می خوای... یه نتیجه دیگه... که وقتی فکر می کنی...

غرور: بیا!! فکر کرده معذرت خواستی دیگه...

دل: خیلی بی چشم ورویی! نباید می خواستی؟

غرور: اه!!! معلومه که نه!! تقصیر اون بود، اصلا چرا همش تو پا پیش بذاری...

دل: دیگه داری شاکیم می کنیا... الاغ سری پیش کی اومد بوسیدت ...

غرور: حالا...

دل: حالا و زهرمار

غرور: اصلا این حرفا نیس... موضوع اینه که تو خودت خوب می دونی که معذرت نخواستی ... و اون فکر کرده که خواستی...

عقل: باز که شما گازو گرفتین دارین میرین، غرور باز که تو دور ور داشتی بچه... اینجا دوتا چیزو من می دونم، یکی اینه که آره، کسی پرچم سفید بلند نکرده، کسی تسلیم نشده، کسی غرورشو به باد نداده، کسی دلش رو هم بیخیال نشده... این وسط یه راه چاره به ذهنش اومده... اومده مرزای قبل از جنگ رو پیشنهاد کرده... با زبون بی زبونی گفته آقایان خانوما!!! صلح چیز خوبیه!!!

غرور: چرا انقدر حاشیه می ری، اصلا تو نیتت خوب، نه سیخ رو سوزوندی نه کباب رو. با فکر اون چیکار میکنی؟

دل: آخه به تو چه که اون چجوری فکر می کنه؟

غرور:  به من خیلی چه. فردا اگه گفت باز تو شروع کردی بگم چی؟ بگم سری پیشم فکر نمی کنم من شروع کرده باشم؟ نمیگه: برو اول درگیریتو با خودت حل کن؟

دل: آقا مهم اینه که همه چی به خوبی و خوشی حل شده، ما هم بهتره فراموشش کنیم..

غرور: زرشک بابا... فراموش کنیم؟!!

عقل: اااااااااااااااااااااه!!! بابا اینا دیگه کین؟ ما رو باش با کی عکس یادگاری میگیریم... دل، تو هم داری میزنی تو خاکی... اول تو رو راسو ریس می کنم بعد میرم سراغ اون کله شق... چرا باید فراموش کنیم اصلا؟ چیو باید فراموش کنیم؟ مگه میشه یه قسمتی از حافظه رو پاک کرد؟ اگه فراموش کنیم، اومدیم بازم تو شرایط مشابه قرار گرفتیم... دوباره همون آش و همون کاسه؟ نشد که...  پس تجربه رو خدا واسه چی داده؟ باید رفتارهامون رو بهینه سازی کنیم... بهشون فکر کنیم، بدونیم اشکال کار هرکی کجاست، اصلاح کنیم... OK؟ حالا جنابعالی؛ غرور ذر نزن... بله درسته، هیچ کس معذرت نخواست، ولی از کی تا حالا جنابعالی حرکات ژانگولر یاد گرفتی فکر دیگران رو می خونی؟ از کجا معلوم اصلا اینجوری فکر کرده؟ تازشم اومدیم اینجوری فکر کرده باشه... بازم اشکال از توه که زورت نرسیده موقع بحث خودتو نشون بدی... شد 8 خط منم کم کم داره کوپنم تموم میشه...

نتیجه اخلاقی:

برای من: جای این همه شروور بافتن برو بشین درستو بخون

برای تو: OK؟

برای اون یکی تو: کی با تو ذر زد؟

برای اون یکی اون یکی تو: وقتی دو تا چرخ ماشین میرن تو خاکی، ترمز نکن... چرخایی که تو خاکین وا نمیسن ماشین چپ می کنه، بعد به یه نتیجه هایی می رسی که تو دره ان، هیچ ربطیم ندارن... حالا اشکال نداره... ولی یکی طلبت بد;)

غرور: آقا من یه چیزی بگم؟ من آدم مغروریم؟ نه خدا وکیلی؟

عقل: کره خر تمومش کن...


پرسشگر

 

زندگی برای من اصلا به اون سبکی نیست که برای توه، یا حداقل نشون می دی برای توه، یا حداقل من فکر میکنم برای توه

وقتی سنگینیش داره کمرمو خم می کنه، نه می تونم بار دیگه ای رو تحمل کنم، نه می تونم حتی بهش فکر کنم

مثل خر بار می برم، وقتی صاحب خرم، یه جو اضافه می کنه، رم می کنم و جفتک میندازم

ولی وقتی بازم نمی فهمه و با یه تشر یه شتر بارم می کنه، دیگه طاقتم طاق می شه، شاخ در میارم، گاو می شم، اصلا به این که کی جلومه فکر نمی کنم، اول اونایی که از همه بهم نزدیکترن، نوبتیم که باشه...

اونام که رحم نمی کنن، جای آروم کردنم پارچه قرمز می گیرن دستشون هی تکون می دن، می خندن، با خنده هاشون آتیش می گیرم، دود از تو دماغم می زنه بیرون، سم می کوبم، بازم ادامه می دن، میرم جلو یکیشون می ره رو هوا، اون یکی جاخالی می ده، با شاخ می رم تو دیوار چوبی گیر می کنم، خوابم می یاد، می خوابم...

بابا: آذر ساعت چنده؟

مامان: هشت ونیم

دلم: کاشکی همش خواب بود... ولی با واقعیت نمی تونی در بیفتی، هر کی باهاش در افتاد ور افتاد

غرورم: خوب به من چه؟ مگه ندید حالم چجوریه؟ جای اینکه مرهم دلم باشه نمک زخمم شد.

دلم: ابله چرا جدی می گیری؟

غرورم: اِه!! بابا خسته شدم. هر شیکری می خوریم به اسم شوخی تموم می کنیم. تازه اون یکیو یادته، اونم شوخی بود؟!! عمرا باور نمی کنم

دلم: بابا اونم اینجوری دلسوزی می کنه... تو باید بفهمی دوست داره

غرورم: پارسال همین موقع یه جور دیگه دلش می سوخت، یا حداقل نشون می داد دلش می سوزه، نمی دونم فکر می کنه اون جوری سوسول بازیه؟ ما نفهمیدیم به کدوم ساز آقا برقصیم.

دلم: شاید عوض شده باشه... خوب همه عوض می شن، از کجا معلوم تو هم عوض نشده باشی...(تو مثل اینکه یه چیزیت می شه ها؟!!)

غرورم: کی من؟ اومدیم عوض شده باشم... بدتر شدم؟

دلم: نه اصلا بهتر شدی... تو اون موقع تو شرایطی بودی که بفهمی اون بهتر شده یا نه؟

عقلم: آروم بابا آروم... پیاده شین با هم بریم... دوتایی دور ور داشتن...

این که who did the first blood? بعد جنگ مهم نیست... این مهمه که یه سری کشته و زخمی داریم که رو دستمون موندن. هر کدوم از دو طرف به فکر توجیه خودشونن... ولی خرمشهر هنوزم پاره پوره است...

غرور: آقا مرگ یه بار شیونم یه باردیگه... من دیگه تحمل گوشه کنایه ندارم آقا جون...

دل: حالا کی مرده کی زنده

غرور: مگه نشنیدی چی گفت؟ از این به بعد... رفتار...؟ تازشم فوقش یه سلام علیک کم شه... رفتارش که روال عادی هم ....

عقل: خفه شین بینم بابا... اهه... چقدر ذر می زنین...  باید از هر کس همونقدر انتظار داشت که می تونه

نتیجه اخلاقی:

برای من: 1- موقع عصبانیت تصمیم نگیر؛ می رینی.

2- هر موقع ناراحت شدی خیلی آروم بزن تو گوشش. جوری که بفهمه اشتباه کرده و نه دردش بیاد نه ناراحت شه، (مثل موقعی که در حجله باز بود و حیا نکردی، خیلی جدی زد تو گوشت، دردت نیومد، دوزاریت افتاد!!!)

3- هر موقع گریت گرفت بخند، انقدر که اشک از چشات در بیاد (جواب داده ها، به خدا)

برای تو:

تصمیم بگیر، جایی که می ری انتخاب کن، به بقیه هم بگو.


پرسشگر